
دل گرفته.
همیشه می گرفت ، اما...نه اینچنین که این روزها می گیرد.
دائما" به اطراف نگاه می کنم؛ دروغ چرا...برایم قابل درک نیست. نمی دانم این من هستم که سخت در اشتباهم و دارم قصه ی زندگی را غلط می خوانم، یا این جماعت دور و بر؟!
نمی فهمم معنی خیلی از حرکات مردم این اطراف را...چرا این همه به خود ظلم می کنند؟!
بیچاره ها، این همه خرما خورده اند...هنوز نمی دانند روزی باید لباس خاکی را تحویل داد و رفت.
حال فکرش را بکن این همه گرفته باشی و سخت و تنها دلخوشی ات فکر کردن به یکی از سخنرانی های استاد الهی قمشه ای باشد؛ دستی به حافظ ببری...
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
وان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ ببانگ بلند می گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
بجان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید ، شما نیاز کنید
نخست موعظه ی پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوی من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
حال نمی دانی باید بروی وضو بگیری؛ آماده خواندن دو رکعت نماز به نیت ۹/۹۹٪ از اطرافیانت شوی...یا بنشینی و تلاش کنی که همچنان عاشق بمانی...
صبح آخرین چهارشنبه ی سال بود؛ داشتم در دنیای مجازی محیط زیستی ها قدم می زدم که گوشی موبایل شروع کرد به زنگ خوردن...قبل از پاسخ گفتن، به شماره نگاهی انداختم؛دوست و بچه محلی قدیمی بود،از آن آدم هایی که هیچ گاه بی منظور سلام نمی کنند...
-جانم؟
-الو...سلام...خوبی پیام.
-سلام...ممنون تو چه طوری...چه عجب...راه گم کردی؟!!
-مخلصیم داداش...این چه حرفیه...من همیشه به یادتم...شما بی وفایی...کجایی حالا؟
-خونه
-من جلو درتونم...بیا کار واجب دارم باهات...
در حیاط رو که باز کردم دیدم روی گلگیر ماشینش نشسته داره با موبایلش sms بازی می کنه. بعد سلام و احوال پرسی، گفت:یه چیزی آوردم برات...نمی دونم باید چی کارشون کنم...دیشب یه مسافر دربست خورد بهم واسه تجریش( مدتی میشه که راننده تاکسی شده)...یه خانم جوون بود...
گفتم:اینقدر حاشیه نرو...اصل کارت رو بگو...
- تو چقدر عجولی...صبر کن دارم می گم دیگه...خلاصه تو راه سر حرف رو باز کرد...رسیدیم به خونش گفت شما اینجا واستا من برم کرایه رو بیارم...رفت و چند دقیقه بعد با دوتا توله سگ اومد پیشم...کرایه رو که داد گفت:من اینا رو از کسی خریدم...حالا دیگه نمی تونم نگهشون دارم...اینا مال تو اگه می خوای نگه داری،نگه دار.نمی خوای هم بزارشون تو خیابونی...جایی،من دلم نمیاد...
با عجله گفتم: خوب حالا توله سگا کجان؟!!
-همینجا...تو صندوق عقب...دیدم خودم که نمی تونم نگهشون دارم...می خواستم بزارمشون تو خیابون،یه دفه یاد تو افتادم...
حرفش که تمام شد به سمت صندوق عقب ماشین رفت.انتظار داشتم دوتا توله سگ ببینم حداقل در حدود یک ماه...در صندوق رو که باز کرد،گفتم:کو...اینجا که چیزی نیست(به جز یه جعبه ابزار و چنتا خرت و پرت،چیز دیگه ای تو صندوق نبود)گفت:تو اون جعبه ی کفشن(!)...یه جعبه ی کفش با سی و چند سانت طول و ارتفاع حدود پانزده سانت...با خودم گفتم این کوچولوها چقدر باید باشن که تو این جعبه جا شدن.این صحنه واقعا" برای من عجیب بود،اصلا" انتظار چنین منظره ای رو نداشتم...دوتا توله سگ نهایتا" چند روزه توی یک جعبه ی کفش!
یک پاکت شیر و یک ظرف شیر مخصوص کودکان هم کنار جعبه بود...
توله ها رو ازش گرفتم و گفتم خودم یه فکری به حالشون می کنم تو برو به کارت برس،ممنون که آوردیشون.
حالا من بودم و دوتا توله سگ و یه عالم مشکل پیش رو...اگه راک(سگ خودم) نبود یا اگه این همه دوست مختلف نداشتم(حیوانات) شاید می شد نگهشون دارم اما حالا...به هر طریقی بود به صورتی که اهالی منزل متوجه نشن،اونها رو بردم به زیر زمین خانه.چشماشون هنوز باز نشده بود،گوش هاشون هم همینطور،بو می کشیدن و روی زمین می خزیدن.صداشون دقیقا" مثل نوزاد انسان بود...همش با خودم فکر می کردم چه ظالمی بوده اون کسی که اینها رو از مادرشون جدا کرده.
رفتم داخل آشپزخانه تا برای اونها شیر گرم کنم که ماجرا لو رفت...همه فهمیدن داستان از چه قراره...دیگه نمی شد نگهشون داشت.بعد از شیر دادن به توله ها که هر کدوم اندازه ی یک کف دست هم نمی شدن،با بهترین دوستم که از قضا پسر داییم هم هست تماس گرفتم...اومد و توله ها رو با هم بردیم به خانه ی داییم،خوشبختانه شکل و قیافه ی معصومانه ی توله ها و بی دفاع بودنشون مانع از اعتراض هایی که پیشبینی کرده بودیم شد.توله ها که حالا دیگه شده بودن پوما(نر) و پانا(ماده) تو خانه ی دایی موندن.جالب اینکه تمام خانواده بهشون وابسته شدن،حتی خیلی از برنامه هاشون رو بر مبنای پوما و پانا پایه ریزی می کردن.مسافرت عید که کلا" تعطیل شد؛برای عید دیدنی هم یا همراه با خودشون سگها رو تو یه جعبه با خوشون می بردن و یا اصلا" نمی رفتن...هر زمان هم به کمک نیاز بود من رو صدا می کردن...خلاصه پوما و پانا حدود دو ماه پیش ما بودن و چه خاطرات و درس هایی به یادگار برای ما گذاشتن.فرزین(پسر دایی من) می خواست برای همیشه اونها رو پیش خودش نگه داره اما...نشد،داییم مجبور شد سالن زیر خانه اش رو اجاره بده و این شد که مجبور شدیم پوما و پانا رو به دوستی واگذار کنیم.چند روز قبل سگها اینجا رو به مقصد تنکابن ترک کردن تا در ویلایی وظیفه ی خطیر نگهبانی رو به عهده بگیرند...![]()
واقعا" برام لذت بخش بود که دیدم اونها رو کسی بزرگ کرد و نجات داد که نه مدعی حمایت از حیوانات بود و نه نام حامی را یدک می کشید...چه شبها که نخوابید تا هر زمان گرسنه اند شیر برایشان گرم کند و چه زخم زبان هایی که از دوستان و آشنایان نخورد...فرزین نه حامی حیوانات است و نه دوستدار طبیعت.
او یک انسان است...

X:کم کم یاد می گیری آدما می تونن خیلی خیلی بدتر از ظاهرشون باشن.
Y:آدما...نه!
X:انسانیت هم فقط یه کلمه ی خوشگله که نوشته ها رو قشنگ میکنه، مفهومه دیگه ای نداره.زیاد جدیش نگیر.
Y:ولی من فکر می کنم اونو داشته باشم...و نمی خوام از دستش بدم.
X(احتمالا" همراه با تمسخر):نگهش دار واسه خودت...دو دستی بچسبش.
Y:ممنون از نصیحتت؛هیچ وقت ولش نمی کنم...حتی به قیمتای خیلی سنگین...امیدوارم که کمکم کنه بتونم...
X:خدانگهدار
و "y" غرق در باور هاش،حرفای ناگفتش رو برای خودش مرور می کند... انگار اصلا" خوشحال نیست!
پشت به پشت هم روزهای گردشم تو این "لباس خاکی" در حال گذرن٬دیروز برای امروز و امروز برای فرداهایی که پشت سر هم ردیف تا دم حکم آزادی سپید رنگ "کفن" نامی ایستادند.
به پشت سر نگاه می اندازم٬کودکی را می بینم که موفق شده دیروزها را به فردا برساند و بزرگ شود در عین کودکی...حال امروز نمی دانم...باید خوشحال باشم از اینکه نگذاشته کودکی اش قربانی تکاملش به سمت فردا شود٬یا نگران؟!!
به دور و بر نگاه می اندازم٬موجودی می بینم در آستانه ی جوانی که دارد با سرعت به تمام تصورات ذهنی کودکی های خود٬از جوانیش می رسد.محیط زیست را دوست دارد٬فلسفه را٬ادبیات٬موجودات زنده را بیشتر و عاشق خیلی چیزهاست٬کوه و عظمتش٬دریا و آرامشش٬زندگی و جریانش٬آسمان و شبهایش٬برکه و سکونش٬رودخانه و حرکتش و راستش این اواخر درگیر "عشق" از جنس دیگریست٬همان که به شوقش چند روز است سخت به در و دیوار می کوبد...
در عوالم تنهایی خود سرگردان است تا مگر بتواند به بخش متافیزیکی وجود خود نیم نگاهی بیاندازد.می کوشد بیاندیشد٬چون هست!
نه به دنبال "خوشبختی" است و نه می خواهد خوشبخت شود.خوشحال است که می داند خوشبختی چیزی به جز "حماقت"٬چشم بستن بر حقایق نیست...
وقتی در چشمان یک سگ٬خدا را می بیند٬شاد می شود و از اینکه بر خلاف خیلی٬باور دارد این کفر نیست٬شادتر...
لذت می برد که می داند٬این همه هست و هیچ نیست...
به روبرو نگاه می کنم٬می بینم فردا ها را که حریصانه صف بسته اند پشت فرداهای دیگر٬منتظر ایستاده اند بگیرند خیلی چیزها را و من دارم نگاهشان می کنم٬باید چهره هایشان "خوب" در خاطرم نقش ببندد٬نباید راه گریزی برایشان بگذارم...چه بخواهند٬چه نه...حقم را از آنان خواهم گرفت...همانهایی که می دانم ٬برای تکامل خود واقعی من مانند نوش دارویی گوارایند٬همان هایی که به تن کردن لباس سپید آزادی را پس از فرداها برایم لذت بخش خواهد کرد و چه خوب است٬به چشم آنانی که "پرواز" را نمی فهمند٬هر چه "بالاتر" می روی..."کوچکتر" می شوی.

چند روز پیش از طرف دوست و سرور عزیز جناب احمد پور٬دعوت شدم به حرکتی فرهنگی که لباس سبز به تن کرده;به رسم این حرکت به بهانه ی بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران٬باید یک کتاب معرفی کنم.
من با اینکه برخی عقیده دارند هر کتابی ارزش یکبار خواندن را دارد کاملا" مخالفم.آخر آنقدر کتاب خوب وجود دارد که عمر ما به اندازه ی خواندن نیمی از آنها هم قد نخواهد داد٬حتی این تفکر را هم مدیون کتابی هستم که سالها پیش خواندم.همانی که قرار است شما را تشویق به دیدارش کنم٫البته این کتاب برای شما نوشته نشده است.کتابیست برای کودکان٬گرچه بسیاری از بزرگسالان هم از خواندنش لذت خواهند برد.این کتاب همان است که با داستانهایش بزرگ شدم و فکر کردن آموختم٬توانستم زندگی را خیلی خوب لمس کنم.خواندن همین کتاب بود که باعث شد از سیزده سالگی خواندن مثنوی مولانا جلال الدین برایم لذت بخش شود٬شاهنامه بخوانم٬با شیخ اجل و لسان الغیب آشنا شوم و منطق الطیر عطار نیشابوری را دوست بدارم.چهارده ساله بودم که با ناباوری پدرم توانستم رمان جنگ و صلح تولستوی را تمام کنم.به راحتی می توانستم فاصله ی خود را با همسالانم ببینم;زمانی که آنان به فکر دعوای آخر زنگ مدرسه بودند و نهایت کتاب خوانیشان به گروه سنی ب ختم می شد٬من مثنوی معنوی می خواندم و وقتی در دوره ی راهنمایی مثل مترسک پشت سر معلم دینی٬در نمازخانه ی مدرسه دولا راست می شدند و برای یکدیگر شکلک در می آوردند٬همیشه چند نمره از امتحان دینی من برای شرکت نکردن در لوده گی آنها کم می شد.تمام اینها را از کتاب داستانی داشتم٬کودکانه که در عین شیرینی تلخ هم هست٬خواننده اش را به فکر وا می دارد تا بفهمد...خوب این داستان چه پیامی داشت یا مثلا" فلان جمله منظورش چیست و بسیاری سوالات از این دست که کودک را در زمان به جلو می راند;همان کاری که با پیام ده ساله کزد٬با تمام کودکانی که به داستانهایش فکر کنند خواهد نمود.کودک ده ساله ی ما با داستانهای این کتاب زندگی کرد.با داستان ماهی سیاه کوچولو٬سفر کرد به درون آزادی و آزادگی و دانست که بزرگترهای دور و برش آنقدرها هم بزرگ نیستند٬دانست زندگی خیلی فراتر از زنده بودن است! با داستان بی نامی از این کتاب به فکر فرو رفت و بلاخره عمیقا" درک کرد٬همین چند صفحه ی اندک چه چیزها که به او می گوید.با داستانهای تلخون ٬ افسانه ی محبت ٬ دو گربه روی شیروانی ٬ کچل کفتر باز ٬ پسرک لبو فروش٬قصه ی آه ٬اولدوز و کلاغها ٬ اولدوز و عروسک سخنگو ٬ ۲۴ ساعت در خواب و بیداری...چه ها آموخت و چه صحنه هایی که دید...و بلاخره کودکمان شد جوانی در آستانه ی بیست سالگی که بسیار بیش از عمرش زندگی کرده است.کاش صمد بهرنگی هنوز زنده بود تا ببیند حاصل آرمانهایش را٬ببیند که همه بچه هایی که او دوستشان داشت٬با خواندن داستانهایش همانی شده اند که می خواست.ماه پیش٬کتاب مجموعه داستانهای صمد بهرنگی را که شامل ۲۳ داستان برای کودکان است٬لابه لای کتابهای برادر یازده ساله ام دیدم٬تازه متوجه شدم که منظور پدرم ده سال پیش از هدیه کردن آن کتاب به من چه بود...
پ.ن:۱-پنج روز قبل دوباره چند داستان این کتاب را خواندم.هنوز هم برایم تازه و لذت بخش بود٬توصیه می کنم اول بخوانیدش و سپس هدیه اش کنید به کودکی که دوستش می دارید.
۲-به درخواست جناب آقای احمد پور گرامی٬من هم از دوستان عزیز آقایان مرتضی میرزایی ٬ شین.الف.شریفی ٬ علیرضا شیرازی(که امیدورام بهانه ای باشد برای آغاز دوباره ی نوشتن این دوست بزرگوار) و خانم ژاله.ف دعوت می کنم در این حرکت فرهنگی شرکت نمایند.